سفارش تبلیغ
صبا

شب نوشت

دوباره طرح ولایت و سفرِ مشهد

فضل الله نژاد دیدگاه

برای فرداشب بلیط قطار گرفته ام که دسته جمعی راهی شویم زیارت.

این سومین بار است که برای شرکت در شانزدهمین دوره ی طرح ولایت راهیِ سفر می شویم و دومین بار است که بخت یارمان بوده و طرح در مشهد برگزار می شود. پارسال اگر چه هوای خنکِ آبعلی می چسبید، اما ازین که بعد از چند سال زیارتِ هر ساله، یک فاصله ی یک ساله پیش آمد افسوس می خوردیم.

درباره ی طرح ولایت ، الان که پایگاه اینترنتی خوبی هم برایش راه انداخته اند، می شود درباره اش خواند و فهمید. جستجوی گوگل هم اطلاعات خوبی را نشان خواهد داد. اما برای من ، که خاطره ی شرکت در این دوره را به عنوان دانشجو در سال 79 داشته ام، اول از همه تجربه ی تدریسِ این سطحِ مبانی و قرار گرفتن در کنار اساتیدی که سال ها شاگردی شان را کرده ام، تجربه و افتخاری است که به خاطر توفیقش همیشه خدا را شکر می کنم.

از طرفِ دیگر ، تجربه ی گذراندن مدت زمانی هر چند اندک  با دانشجویان، به خصوص در قالب چنین کلاس ها و در فضای چنین بحث هایی ، شیرینیِ دوره را بیشتر می کند. 

همه ی این ها وقتی با پای بوسی آستان مقدس و مطهر امام رئوف علیه السلام همراه باشد، نوید بخش یک سفرِ خاطره انگیز است.

نائب الزیاره ی همه ی دوستان خواهم بود.

 


کلمات کلیدی:

شرح حال

فضل الله نژاد دیدگاه

وقتی برای زندگی ات برنامه ای داری، بعضی چیز ها مثل این هستند که در یک مسیر در حال طی کردن، سوار یک اسب راهوار شوی یا امکانات و ابزاری به دستت برسد که  با قدرت و سرعت بیشتری به سمت هدف هایت حرکت کنی.

برای من، که تحصیل و تدریس اصلی ترین هدف و برنامه ام بود و هست، دوره های طرح ولایت که چهارده سال پیش خودم به عنوان دانش پژوه در آن شرکت کرده بودم، یکی از این فرصت های طلایی بسیار خواستنی و دوست داشتنی است. درس مورد علاقه و دیدار و  گفتگو با دانشجویان ، مجموعه ای رویایی است که از سال گذشته در حاشیه ی زیارت حضرت امام رضا علیه السلام نصیب من شد .
امسال، به لطف خدا دوباره این فرصت را دارم و خوشبختانه تا حدودی از چنبره ی بیماریی که چندین هفته خانه ی کوچک ما را اندوهگین کرده بود هم رهایی پیدا کردیم .
حالا که بار سفر می بندم، ظاهرا باید از برخی دوستان که مورد توهین و آزار شخص به ظاهر مجهول الهویه ای که تیرگی های درونش را با فحاشی به دیگران نشان می دهد عذر خواهی کنم. قسمت نظر خواهی را خصوصی می کنم تا جملات قبیحش به نظر دیگران نرسد و هر یک از دوستان که کامنت این چنینی دریافت کرد، مانند دوستان دیگر به بنده اطلاع دهد تا به پرونده ای که در مرکز جرایم رایانه ای گشوده شده  اضافه شود. 
امیدوارم در این تابستان گرم، وجودتان هم گرم و چشم هایتان پر از برق و روشنی باشد.

کلمات کلیدی:

شُده بنشینی و فکر کنی؟

فضل الله نژاد دیدگاه

یک. شُده بنشینی و فکر کنی، به این که چند نفر را می توانی بشماری که اگر عصر یکی از این روز های داغ تابستان، یا نیمه ی یکی از شب های سرد زمستان، لازم داشتی کسی باشد که بخواهی همراهی ات کند. برای این که کاری انجام بدهی، چیزی بخری یا  (خدای ناکرده) در مطب و بیمارستان دستت را بگیرد، می توانی بهشان زنگ بزنی؟ به این فکر کنی که اگر دفتر تلفن را گرفتی دستت، چند تا ورق باید بزنی، تا اسمی را ببینی که برای خواهش کردن از او، راحت باشی؟ چند نفر هستند که اگر بعدا فهمیدند خبرشان نکرده ای، ناراحت می شوند؟ چند نفر هستند که این طور وقت ها، اول از همه به یاد آن ها می افتی؟ شُده که چند نفر دوست این شکلی داشته باشی و ندانی کدامشان را انتخاب کنی؟
 
دو. حکایت مریض ها و دکتر ها، و آن چه از خدا می خواهند، بی شباهت به حکایت مورچه و کشاورز نیست در تمنا و نفرت از باران. در این جا و اگر کمی جست و جو کنید، هزار جای دیگر، آهِ از نهاد بر آمده ی پزشکان خسته را خواهید دید. بالاخره آن ها هم مثل دیگران خانه و خانواده و زندگی دارند. خوب نیست آدم خود خواه باشد و هر وقت به مشکل و بیماری و گرفتاری دُچار شد، انتظار داشته باشد دنیا و ما فیها کمر همّت ببندند که در خدمت او باشند. به جای آه و زاری و شکایت و انتظار زیاد، بهتر است یاد روزهایی باشیم که حتی لحظه ای به این فکر نکردیم که درو و برمان پُر است از گرفتار و مریض و مُحتاج که به کمک و یا حداقل همدردی ما نیاز دارند.

سه. ببیماری، بلایی سر آدم می آورد که این حرف ها حالی اش نمی شود. منمطق نمی فهمد. خود خواه می شود. مثل غریق می ماند که به هر چیزی چنگ می اندازد. او، حتی یک پرستار ساده را مثل فرشته ی نجات می بیند. دُکتر، به عنوان نماینده ی خود خداوند برایش جلوه می کند. فکر می کند این ها بشر نیستند. خواب و خوراک و استراحت لازم ندارند. درد و سایه ی مرگ، کاری می کنند که فکر می کند این جا آخر دنیاست. در آخر دنیا که کسی خواب و خوراک و زندگی و تفریح لازم ندارد!

چهار. شُده بنشینی و فکر کنی، به این که چند نفر را می توانی بشماری که اگر عصر
یکی از این روز های داغ تابستان، یا نیمه ی یکی از شب های سرد زمستان، 
لازم داشت کسی باشد که بخواهد همراهی اش کند. برای این که کاری انجام
بدهد، چیزی بخرد یا  (خدای ناکرده) در مطب و بیمارستان دستش را بگیرد، می
توانند به تو زنگ بزنند؟ به این فکر کنی که اگر دفتر تلفن را گرفت دستش،
اسم تو جزو کسانی باشد که برای خواهش کردن از او، راحت باشد؟ چند نفر
هستند که اگر
بعدا فهمیدی خبرت نکرده اند، ناراحت می شوی؟ چند نفر هستند که این طور
وقت ها، اول از همه به یاد تو می اُفتند؟


کلمات کلیدی:

من یک خان عمو هستم!

فضل الله نژاد دیدگاه

امروز  دوباره سراسر وجودم غرق شادی شد  و من که سیزده سال دیر تر از برادر ها، طعم عمو شدن را چشیده بودم، در مدت شش ماه، دوباره چشم هایم لبریز اشک این شوق شُد. 

داشتم فکر می کردم برای این یکی چه بنویسم که به فکرم رسید به عنوان عموی بزرگ و پدرِ پسر عمویی که خیلی از این دو تا وُرُوجکِ آینده بزرگ تر است، شایسته ی عُنوان "خان عمو" هستم ! برای همین، در این نیمه ی شب که تنها نشسته ام و چشم به راه اولین فرصتی که بتوانم برادر زاده ها را در آغوش بگیرم، خودم تنهایی ، خودم را به این اسم مُلَقّب می کنم!


خدایا ! گرچه آرزوی ما رسیدن به مقام رضا و تسلیم است، اما تو خود بهتر وجود ضعیف و سینه های شرح نیافته مان را می شناسی. پس نعمت هایی را که به ما داده ای از ما نگیر و برکت هایت را از ما دریغ نکن. آمین


کلمات کلیدی:

باز هم من و پسرم

فضل الله نژاد دیدگاه

این شب‏ها،خسته از مشکلات و هیاهوهای زمانه، مغموم از ناجوان‏مردی‏های رنگارنگ، دلتنگ از فقدان  فرزندان سبز وطن، هر بار که روبروی این صفحه‏ی بیست سانت در سی سانت می‏نشینم، انگار چهره‏ی افرادی که احتمالا یا حتما این جا را خواهند خواند به ذهنم می‏آید و هر‏کدامشان باعث می‏شوند یکی از آن‏هایی را که می‏خواستم بنویسم کنار بگذارم. سرِ آخر، با همه‏ی حرف‏های تلنبار شده، سرم را می‏گذارم زمین ! 

اما تنها یک قصه هست که همیشه برای من ، و برای هر کسی که  یک یا چند گوشه‏ی جگرش با اندازه های مختلف در حال جست و خیز یا درس و مشق یا کار و تلاش یا حتی خواب و خمیازه هستند، تازه و شنیدنی است. 
قصه ای که نمی‏توانی تعریف کنی. نمی‏توانی از کسی بشنوی. فقط قصه‏گو هایش می‏دانند که داخلش چه خبر است. کجای قصه شیرین است، کجایش هیجان‏انگیز می‏شود.  کجایش نفس در سینه حبس می‏شود و کجایش باید اشک ریخت.
امشب، دو شب است که من و پسرم تنهاییم. شب قبلش هم البته سه نفر بیشتر نبودیم، ولی از ما سه نفر، اگر یکی نباشد، بقیه تنهایند. موقع تنهایی، همه‏مان قدر همدیگر را بیشتر می‏دانیم. چه قدرِ آن‏‏که نیست، چه قدر آنی که هست ! 

کلیک کنید 

 قبلا هم در این‏باره نوشته بودم. این‏که پسرم در این‏طور مواقع چطور مثل یک مرد، مثل یک دوست صبور و دلسوز همراهی می کند. آن موقع البته خیلی کوچکتر از الان بود. حالا که جای خود دارد. 
امروز وقت ناهار، دردش گرفته بود. گوشه شکمش را گرفته بود، گفتم سردت شده، پوشاندمش، اما باز هم درد داشت. ادامه که پیدا کرد، نگران شدم که نکند خدای نکرده آپاندیس باشد. برای چند دقیقه دنیا برایم تیره و تار شد. همان موقع هم مادرش زنگ زده بود. ولی چیزی به او نگفتم. گفتم بگذار دنیا فعلا برای خودم تیره و تار باشد. اصلا اگر هر کسی سعی می کرد به اندازه‏ی کمی از ظرفیتش تیرگی‏های دنیا را خودش ببلعد، شاید آن‏وقت دنیا برای همه‏مان خیلی روشن‏تر از حالا بود. 
خلاصه این‏که چند دقیقه بعد دنیا روشن و زیبا شد. دردش آرام شد و بعد از ناهار خوابید. مثل یکی از فرشته ها.
حالا، من مانده‏ام و خدا. چشم در چشمم انداخته  و  حرف می زند. خیلی حرف ها می زند. حرف‏های خدا بماند. اما، شما هم اگر قصه ای را که گفتم  بلدید، سهمتان را حداقل با یک دعای از ته دل، به یک خانواده سه نفره بپردازید. این خانواده که خدا حاکم اوست

کلمات کلیدی:

لذت بی نظیر عمو شدن!

فضل الله نژاد دیدگاه

دو سه شب پیش که نازنین  را بغل کرده‏بودم، به حامد گفتم بعضی حس‏ها هست که نمی‏توانی برای دیگران وصفشان کنی و فقط کسی که آن را چشید، درکش می کند. مثلا هر چقدر که در آغوش گرفتن بچه ها خواستنی باشد، باز هم قابل مقایسه با زمانی نیست که حتی به فرزند خودت فکر می‏کنی.

حالا در ساعت 5 عصر امروز یکشنبه 8 شهریور 88، تمام وجود من پُر شده از لذت «عمو» شدن که نمی‏دانم چطور آن را برای شما توصیف کنم.

 با اشک شوق در چشم، بی‏صبرانه منتظرم عکس‏هایش را ببینم . محمد امین ، امشب که به خانه رسید، اولین دیده‏ها و شنیده‏هایش را از دنیای پُر سر‏و‏صدای ما خواهد نوشت.

برای وبلاگش اسم‏های پیشنهادی را قبول می‏کند. دختر‏ها هم به صف !

پی نوشت: این هم از وبلاگ عمو جانم: از روز اول


کلمات کلیدی:

عوض کردنی نیست

فضل الله نژاد دیدگاه

فکر می کنی اگر دنیا را بدهند در مقابل یک ساعت نشستن روی این تراس:

که اگر به دیوار پُشت بدهی و از لای درخت ها نگاه کنی، تا چشمت کار می کند درخت باشد و برگ  و سبزی، بعد یک دفعه ای باران بگیرد و وسط مرداد ماه چنان سردت بشود که بخزی زیر پتو و همچنان که باران زیر گوشت لالایی می خواند، و آسمان تیره و تاریک، لذت بی نظیر یک خواب شیرین را تجربه کنی، می ارزد که عوضش کنی؟


کلمات کلیدی:

می گویم که گفته باشم!

فضل الله نژاد دیدگاه

این‏ها را می‏نویسم برای کسانی که نمی‏دانند و شاید روزی بفهمند و امیدوارم که آن‏روز نیاید!

من برای ادای شهادت خواسته شدم و طبق شرع و قانون، باید آن‏چه می‏دانستم بیان می‏کردم.

وَلاَ یَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ 

لاَ تَکْتُمُواْ الشَّهَادَةَ وَمَن یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ      

 حالا اگر کسی به خاطر افشای اعمال زشت و ناجوان‏مردانه‏اش، احساس ناراحتی می‏کند، باید در رفع اشتباهاتش تلاش کند نه این‏که با دروغ و تهمت، در منجلابی که خود ساخته، بیشتر فرو رود.

این‏ نوشته به منزله هُشدار  هم هست که بیش از دو سال است در حد توان، دندان بر جگر گذاشته و در حغظ آبروی بندگان خدا، حرف‏هایی فریاد کردنی را مثل دانه‏های درشت و زهر‏آلود در دل نگه‏داشته‏ام. هر چه هم تا به حال به معدودی از افراد گفته شده، نتیجه دست و پا زدن‏های خودش بوده که من و  دیگران را ناگزیر کرده است. اما هر چه بیشتر به اتهام و دروغ بپردازد، ما ناگزیر‏تر از بیان حقیقت به این و آن خواهیم بود تا خود را از موضع تهمت دور نگه داریم و بسا روزی برسد که هیچ راهی در پیش رو برایش باقی نماند. آن‏گاه خودکرده را تدبیر نیست !


کلمات کلیدی:

مسافرت یک ماهه

فضل الله نژاد دیدگاه

یک دوره کلاس دو هفته ای در مشهد مقدس، فرصت دلنشینی برای زیارت دلدار هشتم  علیه السلام  فراهم کرد. دو هفته بعدش را هم به دیدار از بستگان و آشنایان  می‏گذرانیم. اگر برنامه مهندس فخری برای پارسی‏بلاگی ها برگزار شود، انشا‏الله دوستان را در آن‏جا خواهیم دید.

بدرود


کلمات کلیدی:

خدا حافظی پیش از سفر

فضل الله نژاد دیدگاه

در فرهنگ ما خداحافظی برای سفر، جایگاه ویژه ای دارد. هرچقدر هم مقصد دورتر یا مهم تر باشد، خداحافظی کردن هم مهم تر می شود. 

حالا که ما عازم سفری هستیم که هم دور است و هم پابوس مرقد مطهر حضرت زینب سلام الله علیها، لازم است از همه خدا حافظی کنیم. 
اگر چه مرگ در جیب آدم است و سفر و غیر آن نمی شناسد، اما تقدیر معمولا به دنبال بهانه و فرصت می گردد. 
پس از همه خواهش می کنم برایم دعا کنند . 
بخشیدن بدی ها و  فراموش کردن ناراحتی ها، هدیه ایست که تاثیر نیکویش برای خودتان بسیار بیشتر است. 
خداوند یار و نگه دار همه باشد.




کلمات کلیدی:

   1   2      >
?بازدید امروز: (2) ، بازدید دیروز: (11) ، کل بازدیدها: (149998)

ساخته شده توسط Rodrigo ترجمه شده به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ.

سرویس وبلاگ نویسی پارسی بلاگ