خداوند، بنده مؤمنِ درویشِ آزرمگین و عیالوارخود را دوست دارد. [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
شب نوشت
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • در یاهو
  •    1   2      >

    ایام شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تسلیت باد.


    باشد که در فکر وعمل، فرزندانش باشیم.



    فضل الله نژاد ::: دوشنبه 30/2/1387::: ساعت 12:53 صبح

    برای کسانی‏که از بازدید مناطق عملیاتی دفاع مقدس بر می‏گردند، شاید بیشترین چیزی که نمود دارد، تفاوت حال و هوای آن‏جا با شهر و محل زندگی‏مان است. این تفاوت آن‏قدر محسوس است که چندان هم نیاز به چشم دل و آمادگی و از این چیز‏ها ندارد. کسانی که این‏ها را دارند، سهم خاص خودشان را می‏برند.


    شاید برای همین هم هست که نقل و توصیف آن حال و هوا چندان آسان نیست. بلکه اصلا ممکن نیست. چون آن‏جا از یک جنس دیگر است.


    با ربط یا بی‏ربط، به یاد این قضیه افتادم که اصحاب به پیامبر گرامی و عزیز (سلام و صلوات خدا بر او و خانواده گرامی‏اش باد) عرض کردند: در مسجد حال خوش معنوی داریم ولی بیرون از مسجد از بین می‏رود و این سخنان حضرت: 


    لولا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السموات والارض.


    لولا تکثیر فی کلامکم وتمریج فی قلوبکم لرأیتم ما أرى ولسمعتم ما أسمع .


    پیامبرفرمودند:


    اگر شیطان قلبهای بنی آدم را احاطه نکرده بود حتما ملکوت آسمان وزمین را می دیدند.


    اگر نبود پر حرفی‏ها و حرفهای اضافی شما و اگر نبود تمریج در دلهایتان ( مرج یعنی چمن .که دلتان حالت چمن را دارد و هر حیوانی در آن می چرد )می‏توانستید آن‏چه را که من می‏بینم ببینید و صداهایی را که من می‏شنوم بشنوید.


    این نقل هم در شب میلاد آسمانی آن سرور یگانه و سلاله پاکش، سهم من در دعوت حامد عزیز.


    امیدوارم سال نو برای همه مبارک و فرخنده باشد. البته آن‏چه از نظر تقویم اتفاق میافتد، ویژگی خاصی ندارد. این فقط بهانه ای‏ است برای خیلی چیز‏ها. مثل نو شدن لباس و خانه و دیدار و اخلاق و قلب و بالاخره: خودمان!


     




    فضل الله نژاد ::: سه‏شنبه 6/1/1387::: ساعت 2:46 صبح

    چند ماه است که دوستی گرامی، بسیار مشوق و انگیزه بخش من بوده برای نوشتن. حالا نمی‏دانم این مسئله برای من که بیشتر از هر کسی به وبلاگ نوشتن تشویق کرده ام و برای آموزش آن وقت گذاشته ام، جالب است، یا خنده دار و شاید هم گریه دار!

    هر بار  بهانه ای برای ننوشتن آورده ام. انگار که دستم را خوانده باشد، امشب گیر دادند! (این جمله،ترجمه وبلاگی عبارت «اصرار کردند» می‏باشد!) که همین بهانه‏ها را بنویس.    چقدر همین حرف را در کلاس‏ها گفته ‏ام!

    واقعیت این است که از بعضی مخاطبین ملولم و وبلاگ خوانم آرزوست.

    البته می‏دانم که این کلام ممکن است به بعضی بربخورد و خودپسندی حساب شود. اما چاره ای ندارم. گناهش گردن ایشان که اصرار می‏کنند.

    معلوم نیست به خاطر امکانات زیاد پارسی بلاگ است یا روحیه خاص ما مذهبی‏ها که در دایره محدودی مانده‏ایم و هر تلاشی هم تا به حال بی‏فایده مانده است. گرفتار حاشیه‏ها هستیم. دایره وبلاگ خوانی ما محدود به آن‏هایی است که در وبلاگ‏مان کامنت می‏گذارند! موضوع نوشته‏هایمان طوری است که مدتی بعد هم اگر خوانده شود اتفاقی نمی‏افتد. بازار بی‏دین کردن هم که داغ است! خاله زنک بازی؟! البته مذموم است. ولی ما نفهمیدیم تعریف آن چیست که هر چه خاله زنک‏تر، معترض‏تر، چنان که بنده از ترس همین اتهام، هیچ گونه اعتراضی به این یک قلم ندارم!

    چند روز قبل در جمع صمیمی دوستان نشسته بودیم و مهندس در حالیکه به صفحه لپ تاپ حامد اشاره می‏کرد، گفت این وان نوت فیس بوک داره؟! و من در میان خنده‏ دوستان به این شوخی، یادم افتاد که بسیاری از  دوستان حتی، هنوز فرق پارسی‏بلاگ و دفتر توسعه را نمی‏دانند! یادم آمد عزیز رزمنده وبلاگ‏ نویسی که در وبلاگ شخص هتاک به امام (ره) و نظام که از پارسی بلاگ احراج شده بود، نوشته بود: دست‏هایی در کار است تا پارسی بلاگ از وبلاگ‏های مذهبی خالی شود!!

    نمی‏خواهم الان از پارسی‏بلاگ بنویسم. گرچه تهمت‏های زیادی نصیبمان شده، و به زودی باید مفصل حرفش را بزنم. اما الان مسئله این رفتار حیرت انگیز وبلاگ‏نویس‏های مذهبی است. بار‏ها شده که متوجه شده‏ام این‏ها حتی وبلاگ‏های دوستانشان را هم درست نمی‏خوانند. یک نگاه سرسری می‏کنند و سپس می‏پردازند  به اصل کاری که همانا کامنت می‏باشد. حتی بدون خجالت از این‏که بنویسند: حاضر!   یا: اول!

    یا مثلا کافی است که یک وبلاگ ایجاد شود با چند شعر و متن مذهبی، با یک اسم دخترانه، و بعد از مدتی بسیار کوتاه، با دفترچه‏ای پر از شماره تلفن و اسرار این و آن، راه بیافتد و اشک همه را در بیاورد! و بعد همه آه و واویلا سر می‏دهند که چقدر اینترنت محیط  اخی است!

    یا یک نفر راه می‏افتد و در وبلاگ‏ها به اسم دیگران کامنت می‏گذارد و بدوبی‏راه می‏نویسد، موجی راه می‏افتد که ای وای! ببینید چه جنایت‏ها می‏کنند! و این‏ها همه در حالی‏است که امضای الکترونیک پارسی‏بلاگ از ساده‏ترین و مشخص‏ترین امکانات آن است. و چقدر وقت زیاد دارند این جماعت که بر سر این مسائل بگذرانند!

    از همه سفارش‏های دین به زیرکی و هوشیاری که بگذریم، این همه دستور به طلب علم داده شده است. این همه در مبانی دینی ضعف داریم. این همه شبهه پاسخ داده نشده هست. اگر وقت ما به خواندن و نوشتن این مطالب بگذرد، آیا فرصتی برای حاشیه‏ها باقی می‏ماند؟

    چرا وقتی کسی قصد می‏کند بی‏نشان باشد و بنویسد، ملتی بسیج می‏شوند که سر از کارش در بیاورند و تا آمار دودمانش را نگیرند و از هر چه وبلاگ و وبلاگ نویس بیزارش نکنند، دست بر نمی‏دارند؟

    چرا یک نوشته سوالی یا جنجال بر انگیز، پر از کامنت های بی‏ربط و  ناامیدکننده است؟

    البته من از اعصابم سیر نشده‏ام که مصداق نشان بدهم! همین مقدارش هم از سرم زیادی بود.

    و البته این اعتراض وارد خواهد بود که خودم چقدر از این ایرادات مبرّا هستم. به نظر می‏آید افرادی هستند که برای در امان ماندن از حاشیه‏ها و تنگ نظر‏ی‏ها به مأمن ناشناسی پناه برده‏اند. این وبلاگ را که دیدم، آه از نهادم برخاست که اثبات همین حرف بود. شاید من هم جایی دیگر وبلاگی می‏نویسم که این اشکالات را ندارد. شاید هم  این حرف بهانه ای است! اما شما لااقل وبلاگ نویس و وبلاگ خوان خوبی باشید.

     

    برای ثبت نام در اردوی وبلاگ نویسان  دیگر فرصت نیست!



    فضل الله نژاد ::: یکشنبه 12/12/1386::: ساعت 1:45 صبح

       


     


     


     


    در بین مصیبت‏های واقعه کربلا، برای من، حکایت کودکان حرم، جان‏سوز‏ترین است.


    ‏قصد داشتم با نوشتن خاطره‏ کودکی از آشنایان که جرح واقعه تصادف باعث جدا شدن سرش شده بود، این‏را بگویم که ما با درک ذره ‏ای از مصیبت عاشورا فاصله بسیاری داریم. اما نقل این بزرگوار را که خواندم، دیدم نیاز به سخنی دیگر نیست.


    راستی! اگر شب عاشورا صبح نمی‏شد، تکلیف تشنگی اطفال اهل بیت چه بود؟





    فضل الله نژاد ::: شنبه 29/10/1386::: ساعت 12:48 صبح

    این آدم، بشر عجیبی است.


    خدا هم خوب شناخته بودش! برای هر کار خوب و لازمی بهانه‏ای برایش ساخته. وقت خاص برای نماز، شکل خاص برای وضو، محل خاص برای وقوف، صفات خاص برای قربانی، فرصت های خاص برای بخشش،...


    بشر خودش هم خواسته یا ناخواسته کار های خودش را همین‏طوری پیش می‏برد. در طول سال، یک شب، یکی دو دقیقه طولانی‏تر است. این‏همه سر و صدا و مراسم و خرج و برو و بیا، که چه؟ چند نفر چند نفر بنشینند کنار هم و بگویند و شاد باشند.


    این آدم البته عجیب‏تر از این‏هاست که فکرش را بکنی. به بهانه هم که سر می‏گذارد، باز یک طور دیگر از زیرش در می‏رود.


    عرفه که می‏شود، چنان زار می‏زند، انگار نه انگار شب آخر ماه رمضان آن همه هشدار شنیده بود، که آخرین فرصت است و دریابید!


    بعد شب که می‏شود، راضی و خرسند از این‏که حسابی خدا را در رودربایسی انداخته و کاری کرده که دلش بسوزد و این آخرین فرصت را از او نگیرد، زودتر می‏خوابد که مراسم فردا را دریابد.


    و فردا، گوسفندهای زبان بسته‏ قصابی می‏شوند تا پول‏دارها بخورند و البته تکه‏ای هم به این و آن صدقه می‏دهند و به خاطرش کلی هم سر خدا منت می‏گذارند.


    اما هیچ وقت نفهمیدند که چیز اصلی که باید قربانی می‏شد کدام بود. هیچ وقت نمی‏فهمند آن همسایه‏ها بسیاری و بلکه هر شبشان در حسرت و نیاز سپری می‏شود، و هیچ‏وقت نمی‏خواهند بفهمند که....


    اصلا ولش کن، کبابت را بخور. سرد می‏شود.


     



    فضل الله نژاد ::: شنبه 1/10/1386::: ساعت 12:48 صبح

    فکر می‏کنم سال 60، اول دبستان بودم. دوران دبستان برای من یاد‏آور خاطرات خوشی نیست. مدرسه ابتدایی روستا با امکاناتی که کم هم برایش زیاد است و معلم‏‏هایی که به خاطر رعایت حق تعلیم‏، نباید خاطره‏ای از آن‏‏ها بگویم.


     کلا از آن دوران خیلی کم به یاد دارم. مثلا از کل سال اول فقط این یادم هست که موقع درس باید دست به سینه می‏نشستیم. یعنی هردو دست روی سینه و قلاب به هم و سر بالا و البته اگر از لحاظ فیزیکی امکان داشت، برای ذهن و حواس هم قانون می‏گذاشتند. فقط مبصر کلاس استثنا بود چون می‏بایست در کلاس می‏گشت و مواظب بود و البته گاهی به این و آن گیر‏هایی هم می‏داد. مثلا کتاب من را به معلم گزارش داد که همه جایش را نقاشی کشیده بودم.


    یادم هست سال اول یا دوم که دو گروه بودیم، آن یکی کلاس معلم جدیدی داشت که یک خانم معلم خیلی دوست‏داشتنی بود (خواهشا توجه داشته باشید که این احساس مربوط به هفت‏سالگی این‏جانب بود!) ایشان برای تشویق بچه‏ها روی کتاب یا دفترشان عکس‏برگردان‏های زیبایی از ماه و ستاره می‏چسباند که با توجه به سیستم آموزشی آن‏زمان یک کار فوق‏العاده محسوب می‏شد و چقدر هم بچه‏ها آن ماه و ستاره‏ها را دوست داشتند. البته اگر خیال می‏کنید بقیه معلم‏ها هم از این روش خوب تبعیت کردند،سخت در اشتباهید!


     کلا آن سال‏ها بسیاری از استعداد‏های ما را از بین برد و نابود کرد. تازه این‏که الان می‏بینید چنین شخصیت برجسته‏ای شده‏ام، بدون احتساب آن استعداد‏هاست!


    سال دوم خانم معلمی داشتیم که از شانس ما بی ذوق تر از معلم‏های مرد بود. یک‏بار سر کلاس نقاشی، به خاطر این‏که نقاشی را از روی یک طرح کشیده بودم، بدون این‏که گفته باشد نباید به اصطلاح نقاشی از رو باشد و بدون توجه به این‏که همان را چقدر ظریف و دقیق کشیده‏ام، به من یک! داد.


    روز اول سال سوم معلم شکم گُنده محترم با این جمله کلاس را شروع کرد که: این شکم من با خوردن یک بچه این‏قدری شده! و یک بچه دیگر هم جا دارد. پس حواستان جمع باشد!


    از سال سوم به بعد جزو شاگرد اول‏ها حساب می‏شدم. هر سال از طرف مدرسه در مسابقات علمی شهرستان شرکت می‏کردیم ولی به خاطر دور بودن از فضای علمی و رقابتی، هر سال دریغ از پارسال. یکی از این سال‏ها یادم هست که در سرمای شدید زمستان، در حالی‏که فقط یک گرم‏کن داشتم و از سرما می لرزیدم، در حیاط مدرسه محل مسابقه علمی همراه بقیه بچه هامنتظر ایستاده بودم، در حالی‏که بچه محصل‏های شهری با کاپشن‏هایی که یقه برگردان پشم‏دار داشت،ایستاده بودند. حال ما را در آن موقع می توانید حدس بزنید! حتی مدیر و معلمین محترم به ما نگفته بودند که مسابقه علمی تستی است و نیاز نیست گونیا و پرگار ونقاله با خودتان بیاورید!


    یادم هست آن سال ها زمستان خیلی سرد‏تر از الان بود. وقتی به مدرسه می‏رسیدیم کلی طول می‏کشید تا دست‏هایمان قدرت حرکت پیدا کنند. چه صبحهایی بود که با چکمه های کوچکمان یخ‏های سطح آب کوچه های خاکی را می‏شکستیم و موقع برگشت، شوق گرمای کُرسی ها ذغالی باعث می شد با عجله به خانه برویم. البته دوباره صبح فردا جدا شدن از همان کُرسی ها و رفتن به مدرسه یک جهاد بزرگ بود!


    آن موقع وقتی انشا می‏نوشتم اندازه یک مقاله از آب درمی‏آمد. هم زیاد و هم نسبت به سنم سنگین. همه که از سر امتحان انشا بلند می شدند من هنوز نصف ذهنیاتم را ننوشته بودم. معلم‏ها می ایستادند بالای سرم و از این طرف که می‏نوشتم، ایشان از آن طرف میخواندند!


    کلاس پنجم هم مثل سال‏های قبلی گذشت و رفتیم به دوران راهنمایی که حکایت آن بماند برای آینده!


    *این متن را بدون این‏که برای ویرایش و بررسی وقت داشته باشم نوشته‏ام. یعنی هر چه در فکر و خاطره ام بود بدون ملاحظات!



    فضل الله نژاد ::: یکشنبه 11/9/1386::: ساعت 1:29 صبح

    در ایام مبارک مربوط به معصومین (ع) و خاندان طهارت، نوشتن مطلب کار سختی است.


    اگر آن‏چه را که می‏خواهم بنویسم، داروغگان چوب تکفیر بر می‏دارند. اگر نه که نوشته‏ها بسیار است و کافی.


    همین‏قدر بس است که زیر سایه وجود بانو فاطمه معصومه سلام الله علیها نفس می‏کشیم و با همه آلودگی‏ها این را کاملا حس می‏کنیم.


    همین اندازه درک بهشت سایه سار حضرتش کافی است که جمله : یا فاطمه! اشفعی لنا فی الجنه را طور دیگری بیان کنیم.


     



    روز دختر هم مبارک!



    فضل الله نژاد ::: سه‏شنبه 22/8/1386::: ساعت 1:7 صبح

    بنا نداشتم برای نشست ادبی این‏بارمان چیزی بنویسم. حتی قرار بود دست خالی بروم.


    شب قیصر هم که بود، با یادی از او و اشعارش تمام جلسه‏مان پُر می شد.


    اما سر شب که تنها هم بودم؛ قدم زنان چند کلمه ای به یاد او در ذهنم شکل گرفت.


    خواستم آنرا در انتهای نوشته قبلی پنهان کنم از شرم ضعف آن. اما آشنایی با دوستی که با دیدن جمع صمیمانه ما مشتاق شد در


    کنارمان بنشیند و شعر کم نظیری که خواند و مبهوتمان کرد و جای خالی علی و مهدی و حضور مهمان عزیزی که امشب را با ما بود،


    باعث شد به درخواست دوستان مبنی بر نوشتن یادداشت جدید عمل کنم.


    یادمان باشد طوری باشیم که وقتی حضور نداریم، جای خالی ما را احساس کنند. وقتی رفتیم همه یادمان کنند. وقتی هستیم همه


    خواستارمان باشند.


    و اما به یاد قیصر:


    این شعر را به یاد تو: قیصر! سروده ام


    بگذر ز وزن و قافیه، آیا نمی شود؟


    ***


    قیصر مرو! دل ما تنگ می شود


    با رفتنت قافیه ها تنگ می شود


    بودی امیر شعر و با ارتحال تو


    این عرصه بر شعرا تنگ می شود


    از من چه انتظار ردیف است و قافیه


    وقتی ردیف عمر، تو را تنگ می شود


    گفتی که آه، چقدر زود دیر می شود


    آری چه زود فرصت ما تنگ می شود


    رفتی و ما هنوز نگاهت نکرده ایم


    این وقت دیدن تو چرا تنگ می شود


    ای روح پر فتوح امین پور! کن مدد


    ورنه مسیر شعر، مرا تنگ می شود


    ***


    این شعر را به یاد تو: قیصر! سروده ام


    بگذر ز وزن و قافیه، آیا نمی شود؟



    سروده استاد حجت الاسلام حسیی ژرفا در سوگ قیصر امین پور:


    مهیب بود خبر: پر کشید قیصر هم


    شکست از غم او قامت صنوبر هم


     از آن همه نشکستم چنین که سخت این بار


    رسیده بود خبرهای تلخ دیگر هم


     به تابناکی یک قطره اشک او نرسد


    هزار آینه در آینه برابر هم


     ز یاد ناب شهیدان غزل غزل نوشید


    ز نوش باده‌ی او بی‌قرار ساغر هم


     زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت


    چه عاشقانه سروده‌ست بیت آخر هم


     کجا ز خاطر اروند می‌رود یادش…


    و نامش از قلم نخل‌های بی‌سر هم؟


     چنان وجود لطیفش ز درد صیقل دید


    که روح‌های مجرد ندید و گوهر هم


     به سوی سید و سلمان سحر گشود آغوش


    مبارک است سفر! رفت این برادر هم.


      منبع:‌ نشریه الکترونیک فیروزه



    فضل الله نژاد ::: پنجشنبه 10/8/1386::: ساعت 12:30 صبح

    نوجوان که بودم، بین همه شاعرانی که فقط اسمشان را زیر شعر‏های چاپ شده از آن‏ها در مجلات مختلف می‏دیدم، قیصر امین‏پور چیز دیگری بود.


    هنوز هم به قیافه نمی‏شناختمش. الان که جستجویی کردم، فهمیدم به شعر هم، خوب نشناخته بودمش.


    آن‏چه در نوجوانی و در طی این سال‏ها جسته و گریخته از شعر‏هایش خوانده بودم، تنها اندکی بود از دریای زیبای طبع لطیف و گاه خروشان او.


    دریغ. چه زود دیر می‏شود!



    خواستم یکی از شعر هایش را نمونه بیاورم. نشد. خواستم همه را بیاورم نشد. خودتان از این دامن گل، هر چه خواستید بچینید.


    به جای اشک، فاتحه نثار روح او کنید. 


    گل بیاورید.


    مزار او، با گلاب سادگی، صفا، شستشو کنید،


    زندگینامه: لوح،  تبیان


    چند فطعه از اشعار:


    دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد


    دردهای من جامه نیستند


    دست عشق از دامن دل دور باد!


    پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد میان ابرها


    گل به راز زندگی اشاره کرده است


    خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری


    و بالاخره:


    از تمام رمز و رازهای عشق


    جز همین سه حرف


    جز همین سه حرف ساده میان تهی


    چیز دیگری سرم نمی شود


                     من سرم نمی شود


                                            ولی...                                     


                              راستی


                                           دلم


                                            که می شود!


    زنده یاد قیصرامین پور


     روحش شاد



    فضل الله نژاد ::: چهارشنبه 9/8/1386::: ساعت 1:46 صبح

    از لطف‏های دوستان بابت مطلب قبلی خیلی متشکرم.


    اما واقعیت این‏ است که این زیاده‏روی در ابراز منویات و احساسات، برایم گران تمام شد و به خاطر آن، پس گردنی حسابی نصیبم کردند و ظرف دو شبانه‏روز، چند ضربه ‏مهلک خوردم. تا درس عبرتی باشد برای خودم!


    ***


    اما داستان کامنت‏ها حکایتی است تمام نشدنی. هر بار یک نکته از این هزاران گشاییم تا ببینیم بالاخره تکلیف ما در این میان چیست.


    خیلی وقت‏ها می‏بینم کسی نوشته: هر وقت آپ! شدی خبرم کن. یا: بی معرفت چرا خبر نکردی بیام بخونم. یا: داشتم رد می‏شدم دیدم آپ! کردی و ....


    اولا این آپ! کردن آدم را یاد آپولو هوا کردن می‏اندازد! ( به خصوص من که نوشتن وبلاگ برایم کمتر از آن نیست!).


    بعدش این‏که تا قبل از اردوی طهورا باور نمی‏کردم هیچ کس از سیستم‏های خبر‏خوان مثل خواننده گوگل خبر نداشته باشد.


    حتی وقتی دکتر موذن درباره گوگل ترند پرسید، کسی چیزی از آن نمی‏دانست یا لا‏اقل اکثریت اسمش را نشنیده بودند.


    عزیز دل برادر! یک کلمه گویمت گوش کن و بهانه مگیر، برای با خبر شدن از آپ! شدن از گوگل کمک بگیر! اینطوری:


    یک اشتراک از ایمیل گوگل را با یک صفحه اینترنت اکسپلورر مخلوط کرده و هم می‏زنیم، به خاطر سرعت اینترنت چند دقیقه صبر می‏کنیم تا سایت خوب بالا بیاید، بعد به این صفحه می‏رویم:      http://www.google.com/reader


     


     


    در این صفحه روی این لینک: add subion کلیک می‏کنیم و در فضایی که باز می‏شود  آدرس وبلاگ آپ! شونده را وارد می‏کنیم.


    بعد از این، هر وقت این صفحه گوگل را باز کنید، اگر دوست جانتان آپ! کرده بود، عنوان وبلاگش پر رنگ شده و تعداد پست های جدیدش هم مشخص است. روی  آن کلیک کنید و نوشته‏هایش را بخوانید. البته برای نوشتن کامنت فدایت شوم و همچنین ثواب افزایش آمار وبلاگش، باید خود وبلاگ را باز کنید که آن‏هم از  همین صفحه امکان‏پذیر است.


    به این ترتیب، بخش زیادی از ترافیک اینترنت ناشی از کامنت‏های آپ! رسانی کم خواهد شد و شرش از سر اینترنت‏بازان.


    این هم  اعتراض به  یاهو:


     Yahoo mail در لیست کشورهای خودش یعنی  Yahoo mail  اسم ایران را حذف کرده! خیلی برایم عجیب بود که Yahoo mail  یعنی سایتی با عظمت و گستردگیYahoo mail چنین حرکتی انجام داده و اسم ایران را حذف کرده! Yahoo mail یعنی سرویسی که میلیونها نفر کاربر دارد، Yahoo mail یعنی سایتی که روزانه هزاران هزار بازدیدکننده دارد، Yahoo mail  یعنی سرویسی که آدرس ایمیل من و شما در آن ثبت شده...


    به هر حال به مسوولان Yahoo mail  ایمیل زدم و درخواست کردم که نام ایران را بهYahoo mail اضافه کنند... البته از اشتباه نگارشی عذرخواهی می‌کنم، درخواست کردم نام ایران را به لیست کشورها در صفحه‌ی ثبت نامYahoo mail اضافه کنند. با این تفاسیر،Yahoo mail  جواب داد که سایتی مثل ما یعنی سایت Yahoo mail واقعاً نمی‌تواند به تک تک کاربران شخصاً جواب بدهد و از همین رو ما دوباره به Yahoo mail سر زدیم و به بخش کمک و راهنمایی درYahoo mail  هم مراجعه کردیم وYahoo mail را دوباره دیدیم ولی فهمیدیم که Yahoo mail باز هم اسم کشور ما را در لیست کشورهایش نگذاشته است.


    من در اینجا ضمن انتقاد از Yahoo mail  که اسم کشور ما را از لیست کشورهای بخش ثبت نام سرویس Yahoo mail حذف کرده، اعلام می‌کنم که ای Yahoo mail  تویی که اسم بی‌مسمای Yahoo mail را داری که اصلاً معلوم نیست در این ترکیب اضافی Yahoo mail هر کلمه چه معنایی دارد...


    اگر سرتان درد گرفت از اینکه این همه Yahoo mail  خواندید، من معذرت می‌خواهم! قول می‌دهم در پستهای بعدی دیگر اینقدر پشت سر هم ننویسم Yahoo mail و از کلمات دیگری به جای Yahoo mail استفاده کنم. به هر حال Yahoo mail یک بمب است که اینطوری باید مجبورش کنیم بترکد.


    اتصال‏تان مستدام.


     



    فضل الله نژاد ::: یکشنبه 29/7/1386::: ساعت 1:58 صبح

       1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 16
    بازدید دیروز: 57
    کل بازدید :15599
    >
    >> درباره خودم <<
    شب نوشت
    فضل الله نژاد[46]
    محمد هادی فضل الله نژاد

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<

    نام:

    ایمیل:

     

    >>اوقات شرعی <<
    >>طراح قالب<<