ایام شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تسلیت باد.
باشد که در فکر وعمل، فرزندانش باشیم.
برای کسانیکه از بازدید مناطق عملیاتی دفاع مقدس بر میگردند، شاید بیشترین چیزی که نمود دارد، تفاوت حال و هوای آنجا با شهر و محل زندگیمان است. این تفاوت آنقدر محسوس است که چندان هم نیاز به چشم دل و آمادگی و از این چیزها ندارد. کسانی که اینها را دارند، سهم خاص خودشان را میبرند.
شاید برای همین هم هست که نقل و توصیف آن حال و هوا چندان آسان نیست. بلکه اصلا ممکن نیست. چون آنجا از یک جنس دیگر است.
با ربط یا بیربط، به یاد این قضیه افتادم که اصحاب به پیامبر گرامی و عزیز (سلام و صلوات خدا بر او و خانواده گرامیاش باد) عرض کردند: در مسجد حال خوش معنوی داریم ولی بیرون از مسجد از بین میرود و این سخنان حضرت:
لولا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السموات والارض.
لولا تکثیر فی کلامکم وتمریج فی قلوبکم لرأیتم ما أرى ولسمعتم ما أسمع .
پیامبرفرمودند:
اگر شیطان قلبهای بنی آدم را احاطه نکرده بود حتما ملکوت آسمان وزمین را می دیدند.
اگر نبود پر حرفیها و حرفهای اضافی شما و اگر نبود تمریج در دلهایتان ( مرج یعنی چمن .که دلتان حالت چمن را دارد و هر حیوانی در آن می چرد )میتوانستید آنچه را که من میبینم ببینید و صداهایی را که من میشنوم بشنوید.
این نقل هم در شب میلاد آسمانی آن سرور یگانه و سلاله پاکش، سهم من در دعوت حامد عزیز.
امیدوارم سال نو برای همه مبارک و فرخنده باشد. البته آنچه از نظر تقویم اتفاق میافتد، ویژگی خاصی ندارد. این فقط بهانه ای است برای خیلی چیزها. مثل نو شدن لباس و خانه و دیدار و اخلاق و قلب و بالاخره: خودمان!
چند ماه است که دوستی گرامی، بسیار مشوق و انگیزه بخش من بوده برای نوشتن. حالا نمیدانم این مسئله برای من که بیشتر از هر کسی به وبلاگ نوشتن تشویق کرده ام و برای آموزش آن وقت گذاشته ام، جالب است، یا خنده دار و شاید هم گریه دار!
هر بار بهانه ای برای ننوشتن آورده ام. انگار که دستم را خوانده باشد، امشب گیر دادند! (این جمله،ترجمه وبلاگی عبارت «اصرار کردند» میباشد!) که همین بهانهها را بنویس. چقدر همین حرف را در کلاسها گفته ام!
واقعیت این است که از بعضی مخاطبین ملولم و وبلاگ خوانم آرزوست.
البته میدانم که این کلام ممکن است به بعضی بربخورد و خودپسندی حساب شود. اما چاره ای ندارم. گناهش گردن ایشان که اصرار میکنند.
معلوم نیست به خاطر امکانات زیاد پارسی بلاگ است یا روحیه خاص ما مذهبیها که در دایره محدودی ماندهایم و هر تلاشی هم تا به حال بیفایده مانده است. گرفتار حاشیهها هستیم. دایره وبلاگ خوانی ما محدود به آنهایی است که در وبلاگمان کامنت میگذارند! موضوع نوشتههایمان طوری است که مدتی بعد هم اگر خوانده شود اتفاقی نمیافتد. بازار بیدین کردن هم که داغ است! خاله زنک بازی؟! البته مذموم است. ولی ما نفهمیدیم تعریف آن چیست که هر چه خاله زنکتر، معترضتر، چنان که بنده از ترس همین اتهام، هیچ گونه اعتراضی به این یک قلم ندارم!
چند روز قبل در جمع صمیمی دوستان نشسته بودیم و مهندس در حالیکه به صفحه لپ تاپ حامد اشاره میکرد، گفت این وان نوت فیس بوک داره؟! و من در میان خنده دوستان به این شوخی، یادم افتاد که بسیاری از دوستان حتی، هنوز فرق پارسیبلاگ و دفتر توسعه را نمیدانند! یادم آمد عزیز رزمنده وبلاگ نویسی که در وبلاگ شخص هتاک به امام (ره) و نظام که از پارسی بلاگ احراج شده بود، نوشته بود: دستهایی در کار است تا پارسی بلاگ از وبلاگهای مذهبی خالی شود!!
نمیخواهم الان از پارسیبلاگ بنویسم. گرچه تهمتهای زیادی نصیبمان شده، و به زودی باید مفصل حرفش را بزنم. اما الان مسئله این رفتار حیرت انگیز وبلاگنویسهای مذهبی است. بارها شده که متوجه شدهام اینها حتی وبلاگهای دوستانشان را هم درست نمیخوانند. یک نگاه سرسری میکنند و سپس میپردازند به اصل کاری که همانا کامنت میباشد. حتی بدون خجالت از اینکه بنویسند: حاضر! یا: اول!
یا مثلا کافی است که یک وبلاگ ایجاد شود با چند شعر و متن مذهبی، با یک اسم دخترانه، و بعد از مدتی بسیار کوتاه، با دفترچهای پر از شماره تلفن و اسرار این و آن، راه بیافتد و اشک همه را در بیاورد! و بعد همه آه و واویلا سر میدهند که چقدر اینترنت محیط اخی است!
یا یک نفر راه میافتد و در وبلاگها به اسم دیگران کامنت میگذارد و بدوبیراه مینویسد، موجی راه میافتد که ای وای! ببینید چه جنایتها میکنند! و اینها همه در حالیاست که امضای الکترونیک پارسیبلاگ از سادهترین و مشخصترین امکانات آن است. و چقدر وقت زیاد دارند این جماعت که بر سر این مسائل بگذرانند!
از همه سفارشهای دین به زیرکی و هوشیاری که بگذریم، این همه دستور به طلب علم داده شده است. این همه در مبانی دینی ضعف داریم. این همه شبهه پاسخ داده نشده هست. اگر وقت ما به خواندن و نوشتن این مطالب بگذرد، آیا فرصتی برای حاشیهها باقی میماند؟
چرا وقتی کسی قصد میکند بینشان باشد و بنویسد، ملتی بسیج میشوند که سر از کارش در بیاورند و تا آمار دودمانش را نگیرند و از هر چه وبلاگ و وبلاگ نویس بیزارش نکنند، دست بر نمیدارند؟
چرا یک نوشته سوالی یا جنجال بر انگیز، پر از کامنت های بیربط و ناامیدکننده است؟
البته من از اعصابم سیر نشدهام که مصداق نشان بدهم! همین مقدارش هم از سرم زیادی بود.
و البته این اعتراض وارد خواهد بود که خودم چقدر از این ایرادات مبرّا هستم. به نظر میآید افرادی هستند که برای در امان ماندن از حاشیهها و تنگ نظریها به مأمن ناشناسی پناه بردهاند. این وبلاگ را که دیدم، آه از نهادم برخاست که اثبات همین حرف بود. شاید من هم جایی دیگر وبلاگی مینویسم که این اشکالات را ندارد. شاید هم این حرف بهانه ای است! اما شما لااقل وبلاگ نویس و وبلاگ خوان خوبی باشید.
برای ثبت نام در اردوی وبلاگ نویسان دیگر فرصت نیست!
در بین مصیبتهای واقعه کربلا، برای من، حکایت کودکان حرم، جانسوزترین است.
قصد داشتم با نوشتن خاطره کودکی از آشنایان که جرح واقعه تصادف باعث جدا شدن سرش شده بود، اینرا بگویم که ما با درک ذره ای از مصیبت عاشورا فاصله بسیاری داریم. اما نقل این بزرگوار را که خواندم، دیدم نیاز به سخنی دیگر نیست.
راستی! اگر شب عاشورا صبح نمیشد، تکلیف تشنگی اطفال اهل بیت چه بود؟
این آدم، بشر عجیبی است.
خدا هم خوب شناخته بودش! برای هر کار خوب و لازمی بهانهای برایش ساخته. وقت خاص برای نماز، شکل خاص برای وضو، محل خاص برای وقوف، صفات خاص برای قربانی، فرصت های خاص برای بخشش،...
بشر خودش هم خواسته یا ناخواسته کار های خودش را همینطوری پیش میبرد. در طول سال، یک شب، یکی دو دقیقه طولانیتر است. اینهمه سر و صدا و مراسم و خرج و برو و بیا، که چه؟ چند نفر چند نفر بنشینند کنار هم و بگویند و شاد باشند.
این آدم البته عجیبتر از اینهاست که فکرش را بکنی. به بهانه هم که سر میگذارد، باز یک طور دیگر از زیرش در میرود.
عرفه که میشود، چنان زار میزند، انگار نه انگار شب آخر ماه رمضان آن همه هشدار شنیده بود، که آخرین فرصت است و دریابید!
بعد شب که میشود، راضی و خرسند از اینکه حسابی خدا را در رودربایسی انداخته و کاری کرده که دلش بسوزد و این آخرین فرصت را از او نگیرد، زودتر میخوابد که مراسم فردا را دریابد.
و فردا، گوسفندهای زبان بسته قصابی میشوند تا پولدارها بخورند و البته تکهای هم به این و آن صدقه میدهند و به خاطرش کلی هم سر خدا منت میگذارند.
اما هیچ وقت نفهمیدند که چیز اصلی که باید قربانی میشد کدام بود. هیچ وقت نمیفهمند آن همسایهها بسیاری و بلکه هر شبشان در حسرت و نیاز سپری میشود، و هیچوقت نمیخواهند بفهمند که....
اصلا ولش کن، کبابت را بخور. سرد میشود.
فکر میکنم سال 60، اول دبستان بودم. دوران دبستان برای من یادآور خاطرات خوشی نیست. مدرسه ابتدایی روستا با امکاناتی که کم هم برایش زیاد است و معلمهایی که به خاطر رعایت حق تعلیم، نباید خاطرهای از آنها بگویم.
کلا از آن دوران خیلی کم به یاد دارم. مثلا از کل سال اول فقط این یادم هست که موقع درس باید دست به سینه مینشستیم. یعنی هردو دست روی سینه و قلاب به هم و سر بالا و البته اگر از لحاظ فیزیکی امکان داشت، برای ذهن و حواس هم قانون میگذاشتند. فقط مبصر کلاس استثنا بود چون میبایست در کلاس میگشت و مواظب بود و البته گاهی به این و آن گیرهایی هم میداد. مثلا کتاب من را به معلم گزارش داد که همه جایش را نقاشی کشیده بودم.
یادم هست سال اول یا دوم که دو گروه بودیم، آن یکی کلاس معلم جدیدی داشت که یک خانم معلم خیلی دوستداشتنی بود (خواهشا توجه داشته باشید که این احساس مربوط به هفتسالگی اینجانب بود!) ایشان برای تشویق بچهها روی کتاب یا دفترشان عکسبرگردانهای زیبایی از ماه و ستاره میچسباند که با توجه به سیستم آموزشی آنزمان یک کار فوقالعاده محسوب میشد و چقدر هم بچهها آن ماه و ستارهها را دوست داشتند. البته اگر خیال میکنید بقیه معلمها هم از این روش خوب تبعیت کردند،سخت در اشتباهید!
کلا آن سالها بسیاری از استعدادهای ما را از بین برد و نابود کرد. تازه اینکه الان میبینید چنین شخصیت برجستهای شدهام، بدون احتساب آن استعدادهاست!
سال دوم خانم معلمی داشتیم که از شانس ما بی ذوق تر از معلمهای مرد بود. یکبار سر کلاس نقاشی، به خاطر اینکه نقاشی را از روی یک طرح کشیده بودم، بدون اینکه گفته باشد نباید به اصطلاح نقاشی از رو باشد و بدون توجه به اینکه همان را چقدر ظریف و دقیق کشیدهام، به من یک! داد.
روز اول سال سوم معلم شکم گُنده محترم با این جمله کلاس را شروع کرد که: این شکم من با خوردن یک بچه اینقدری شده! و یک بچه دیگر هم جا دارد. پس حواستان جمع باشد!
از سال سوم به بعد جزو شاگرد اولها حساب میشدم. هر سال از طرف مدرسه در مسابقات علمی شهرستان شرکت میکردیم ولی به خاطر دور بودن از فضای علمی و رقابتی، هر سال دریغ از پارسال. یکی از این سالها یادم هست که در سرمای شدید زمستان، در حالیکه فقط یک گرمکن داشتم و از سرما می لرزیدم، در حیاط مدرسه محل مسابقه علمی همراه بقیه بچه هامنتظر ایستاده بودم، در حالیکه بچه محصلهای شهری با کاپشنهایی که یقه برگردان پشمدار داشت،ایستاده بودند. حال ما را در آن موقع می توانید حدس بزنید! حتی مدیر و معلمین محترم به ما نگفته بودند که مسابقه علمی تستی است و نیاز نیست گونیا و پرگار ونقاله با خودتان بیاورید!
یادم هست آن سال ها زمستان خیلی سردتر از الان بود. وقتی به مدرسه میرسیدیم کلی طول میکشید تا دستهایمان قدرت حرکت پیدا کنند. چه صبحهایی بود که با چکمه های کوچکمان یخهای سطح آب کوچه های خاکی را میشکستیم و موقع برگشت، شوق گرمای کُرسی ها ذغالی باعث می شد با عجله به خانه برویم. البته دوباره صبح فردا جدا شدن از همان کُرسی ها و رفتن به مدرسه یک جهاد بزرگ بود!
آن موقع وقتی انشا مینوشتم اندازه یک مقاله از آب درمیآمد. هم زیاد و هم نسبت به سنم سنگین. همه که از سر امتحان انشا بلند می شدند من هنوز نصف ذهنیاتم را ننوشته بودم. معلمها می ایستادند بالای سرم و از این طرف که مینوشتم، ایشان از آن طرف میخواندند!
کلاس پنجم هم مثل سالهای قبلی گذشت و رفتیم به دوران راهنمایی که حکایت آن بماند برای آینده!
*این متن را بدون اینکه برای ویرایش و بررسی وقت داشته باشم نوشتهام. یعنی هر چه در فکر و خاطره ام بود بدون ملاحظات!
در ایام مبارک مربوط به معصومین (ع) و خاندان طهارت، نوشتن مطلب کار سختی است.
اگر آنچه را که میخواهم بنویسم، داروغگان چوب تکفیر بر میدارند. اگر نه که نوشتهها بسیار است و کافی.
همینقدر بس است که زیر سایه وجود بانو فاطمه معصومه سلام الله علیها نفس میکشیم و با همه آلودگیها این را کاملا حس میکنیم.
همین اندازه درک بهشت سایه سار حضرتش کافی است که جمله : یا فاطمه! اشفعی لنا فی الجنه را طور دیگری بیان کنیم.
روز دختر هم مبارک!
بنا نداشتم برای نشست ادبی اینبارمان چیزی بنویسم. حتی قرار بود دست خالی بروم.
شب قیصر هم که بود، با یادی از او و اشعارش تمام جلسهمان پُر می شد.
اما سر شب که تنها هم بودم؛ قدم زنان چند کلمه ای به یاد او در ذهنم شکل گرفت.
خواستم آنرا در انتهای نوشته قبلی پنهان کنم از شرم ضعف آن. اما آشنایی با دوستی که با دیدن جمع صمیمانه ما مشتاق شد در
کنارمان بنشیند و شعر کم نظیری که خواند و مبهوتمان کرد و جای خالی علی و مهدی و حضور مهمان عزیزی که امشب را با ما بود،
باعث شد به درخواست دوستان مبنی بر نوشتن یادداشت جدید عمل کنم.
یادمان باشد طوری باشیم که وقتی حضور نداریم، جای خالی ما را احساس کنند. وقتی رفتیم همه یادمان کنند. وقتی هستیم همه
خواستارمان باشند.
و اما به یاد قیصر:
این شعر را به یاد تو: قیصر! سروده ام
بگذر ز وزن و قافیه، آیا نمی شود؟
***
قیصر مرو! دل ما تنگ می شود
با رفتنت قافیه ها تنگ می شود
بودی امیر شعر و با ارتحال تو
این عرصه بر شعرا تنگ می شود
از من چه انتظار ردیف است و قافیه
وقتی ردیف عمر، تو را تنگ می شود
گفتی که آه، چقدر زود دیر می شود
آری چه زود فرصت ما تنگ می شود
رفتی و ما هنوز نگاهت نکرده ایم
این وقت دیدن تو چرا تنگ می شود
ای روح پر فتوح امین پور! کن مدد
ورنه مسیر شعر، مرا تنگ می شود
***
این شعر را به یاد تو: قیصر! سروده ام
بگذر ز وزن و قافیه، آیا نمی شود؟
سروده استاد حجت الاسلام حسیی ژرفا در سوگ قیصر امین پور:
مهیب بود خبر: پر کشید قیصر هم
شکست از غم او قامت صنوبر هم
از آن همه نشکستم چنین که سخت این بار
رسیده بود خبرهای تلخ دیگر هم
به تابناکی یک قطره اشک او نرسد
هزار آینه در آینه برابر هم
ز یاد ناب شهیدان غزل غزل نوشید
ز نوش بادهی او بیقرار ساغر هم
زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت
چه عاشقانه سرودهست بیت آخر هم
کجا ز خاطر اروند میرود یادش…
و نامش از قلم نخلهای بیسر هم؟
چنان وجود لطیفش ز درد صیقل دید
که روحهای مجرد ندید و گوهر هم
به سوی سید و سلمان سحر گشود آغوش
مبارک است سفر! رفت این برادر هم.
منبع: نشریه الکترونیک فیروزه
نوجوان که بودم، بین همه شاعرانی که فقط اسمشان را زیر شعرهای چاپ شده از آنها در مجلات مختلف میدیدم، قیصر امینپور چیز دیگری بود.
هنوز هم به قیافه نمیشناختمش. الان که جستجویی کردم، فهمیدم به شعر هم، خوب نشناخته بودمش.
آنچه در نوجوانی و در طی این سالها جسته و گریخته از شعرهایش خوانده بودم، تنها اندکی بود از دریای زیبای طبع لطیف و گاه خروشان او.
دریغ. چه زود دیر میشود!

خواستم یکی از شعر هایش را نمونه بیاورم. نشد. خواستم همه را بیاورم نشد. خودتان از این دامن گل، هر چه خواستید بچینید.
به جای اشک، فاتحه نثار روح او کنید.
گل بیاورید.
مزار او، با گلاب سادگی، صفا، شستشو کنید،
چند فطعه از اشعار:
دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد میان ابرها
گل به راز زندگی اشاره کرده است
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
و بالاخره:
از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم
که می شود!
زنده یاد قیصرامین پور
روحش شاد
از لطفهای دوستان بابت مطلب قبلی خیلی متشکرم.
اما واقعیت این است که این زیادهروی در ابراز منویات و احساسات، برایم گران تمام شد و به خاطر آن، پس گردنی حسابی نصیبم کردند و ظرف دو شبانهروز، چند ضربه مهلک خوردم. تا درس عبرتی باشد برای خودم!
***
اما داستان کامنتها حکایتی است تمام نشدنی. هر بار یک نکته از این هزاران گشاییم تا ببینیم بالاخره تکلیف ما در این میان چیست.
خیلی وقتها میبینم کسی نوشته: هر وقت آپ! شدی خبرم کن. یا: بی معرفت چرا خبر نکردی بیام بخونم. یا: داشتم رد میشدم دیدم آپ! کردی و ....
اولا این آپ! کردن آدم را یاد آپولو هوا کردن میاندازد! ( به خصوص من که نوشتن وبلاگ برایم کمتر از آن نیست!).
بعدش اینکه تا قبل از اردوی طهورا باور نمیکردم هیچ کس از سیستمهای خبرخوان مثل خواننده گوگل خبر نداشته باشد.
حتی وقتی دکتر موذن درباره گوگل ترند پرسید، کسی چیزی از آن نمیدانست یا لااقل اکثریت اسمش را نشنیده بودند.
عزیز دل برادر! یک کلمه گویمت گوش کن و بهانه مگیر، برای با خبر شدن از آپ! شدن از گوگل کمک بگیر! اینطوری:
یک اشتراک از ایمیل گوگل را با یک صفحه اینترنت اکسپلورر مخلوط کرده و هم میزنیم، به خاطر سرعت اینترنت چند دقیقه صبر میکنیم تا سایت خوب بالا بیاید، بعد به این صفحه میرویم: http://www.google.com/reader

در این صفحه روی این لینک: add subion کلیک میکنیم و در فضایی که باز میشود آدرس وبلاگ آپ! شونده را وارد میکنیم.
بعد از این، هر وقت این صفحه گوگل را باز کنید، اگر دوست جانتان آپ! کرده بود، عنوان وبلاگش پر رنگ شده و تعداد پست های جدیدش هم مشخص است. روی آن کلیک کنید و نوشتههایش را بخوانید. البته برای نوشتن کامنت فدایت شوم و همچنین ثواب افزایش آمار وبلاگش، باید خود وبلاگ را باز کنید که آنهم از همین صفحه امکانپذیر است.
به این ترتیب، بخش زیادی از ترافیک اینترنت ناشی از کامنتهای آپ! رسانی کم خواهد شد و شرش از سر اینترنتبازان.
این هم اعتراض به یاهو:
Yahoo mail در لیست کشورهای خودش یعنی Yahoo mail اسم ایران را حذف کرده! خیلی برایم عجیب بود که Yahoo mail یعنی سایتی با عظمت و گستردگیYahoo mail چنین حرکتی انجام داده و اسم ایران را حذف کرده! Yahoo mail یعنی سرویسی که میلیونها نفر کاربر دارد، Yahoo mail یعنی سایتی که روزانه هزاران هزار بازدیدکننده دارد، Yahoo mail یعنی سرویسی که آدرس ایمیل من و شما در آن ثبت شده...
به هر حال به مسوولان Yahoo mail ایمیل زدم و درخواست کردم که نام ایران را بهYahoo mail اضافه کنند... البته از اشتباه نگارشی عذرخواهی میکنم، درخواست کردم نام ایران را به لیست کشورها در صفحهی ثبت نامYahoo mail اضافه کنند. با این تفاسیر،Yahoo mail جواب داد که سایتی مثل ما یعنی سایت Yahoo mail واقعاً نمیتواند به تک تک کاربران شخصاً جواب بدهد و از همین رو ما دوباره به Yahoo mail سر زدیم و به بخش کمک و راهنمایی درYahoo mail هم مراجعه کردیم وYahoo mail را دوباره دیدیم ولی فهمیدیم که Yahoo mail باز هم اسم کشور ما را در لیست کشورهایش نگذاشته است.
من در اینجا ضمن انتقاد از Yahoo mail که اسم کشور ما را از لیست کشورهای بخش ثبت نام سرویس Yahoo mail حذف کرده، اعلام میکنم که ای Yahoo mail تویی که اسم بیمسمای Yahoo mail را داری که اصلاً معلوم نیست در این ترکیب اضافی Yahoo mail هر کلمه چه معنایی دارد...
اگر سرتان درد گرفت از اینکه این همه Yahoo mail خواندید، من معذرت میخواهم! قول میدهم در پستهای بعدی دیگر اینقدر پشت سر هم ننویسم Yahoo mail و از کلمات دیگری به جای Yahoo mail استفاده کنم. به هر حال Yahoo mail یک بمب است که اینطوری باید مجبورش کنیم بترکد.
اتصالتان مستدام.
[6/1/1387- 2:46 ص] سال نو، قلب نو
[12/12/1386- 1:45 ص] نوشتن یا ننوشتن!مسئله این است!
[29/10/1386- 12:48 ص] فدای کودکان حرم
[1/10/1386- 12:48 ص] بهانه ای برای آدم!
[11/9/1386- 1:29 ص] باز باران،...یاد آن ایام شیرین!
[22/8/1386- 1:7 ص] زیر سایه بانو(ع)
[10/8/1386- 12:30 ص] به یاد قیصر!
[9/8/1386- 1:46 ص] سهم من از قیصر!
[29/7/1386- 1:58 ص] عاقبت زیاده روی،خواننده گوگل!
[26/7/1386- 12:29 ص] دلم تنگ می شود!
[5/7/1386- 2:20 ص] دیرنوشته من در مورد الفبای وبلاگنویسی
[25/5/1386- 3:47 ص] طهورا،یک گام کوچک
[6/5/1386- 12:43 ص] علوی باشیم
[آرشیو شده ها]
بازدید دیروز: 57
کل بازدید :15599
محمد هادی فضل الله نژاد
آن رو زها، این روز ها
یک افطار وبلاگی
افطار با وبلاگ نوِِِیسان دینی
امان از دل زینب (س)
قدر ما و قدر علی(ع)!
فریاد وبلاگ نویسان!
من مشاور رئیس حمهورنیستم!
شوق تبریک !
حرفهای پسر نصفه روزه یک روحانی؟!
روحانی و اینترنت؟!
مه فشاند نور و سگ عو عو کند!
طلبه جوان و حاج آقای همسایه!
با پلاک در بلاگ!
تسلیت به امام زمان(عج)
دیر رسیدیم و برفت!
باز هم خبر فراق؟
جوان رشید پدر!
عید بر عاقلان مبارک باد!
دختری از لبنان؟
شخصی [6]
صد سخن نگفته!
از بلاگ تا پلاک!
نمایشگاه رسانه های دیجیتال
مهماتی حسن جان!
سوم تیر مثل همیشه نبود!
نام: | |
ایمیل: | |






